۱۰ بهمن ۱۳۸۸
کارهای عقب افتاده
۲۱ دی ۱۳۸۸
من که قراره بمیرم ...
من که قراره بمیرم
کاش تو کربلا بمیرم
یا پیش شش گوشه
یا که
تو حرم سقا بمیرم :(
۰۱ خرداد ۱۳۸۸
چرا ما رنگ عوض می کنیم
سخنران پاسخ جالبی داد که اون موقع تاثیر خیلی زیادی روی من داشت ،گفت اگر به تاریخ رجوع کنید و به صورت دقیق کارنامه افراد را بررسی کنید متوجه خواهید شد که این موارد بارها و بارها در طول تاریخ تکرار شده است و اصلا جای تعجب وجود ندارد . مثال هایی را زد از تاریخ صدر اسلام و افرادی که در زمان پیامبر از مبارزان و پیشگامان جبهه نبرد بودند به طوری که مورد توجه خاص پیامبر قرار می گرفتند ولی با گذر فقط چند سال و وفات پیامبر ، در برابر فرزندان پیامبر ایستاند و بعضیشان از دشمنان پیامبر هم در بی شرمی سبقت گرفتند. بعضی از این افراد به خاطر پول و مقام و بعضی به خاطر غفلت راه خود را عوض کرده اند و به راحتی از یک چهره پر سابقه در صدر اسلام به چهره ای منفور در تاریخ تبدیل شده اند.
حتی من با مطالعه کم درباره تاریخ اسلام مصداق هایی را در ذهن خودم داشتم ، افرادی مثل ابن عباس ، عمر ، ابوبکر و در طرف مقابل هم شخصی به نام حربن یزید ریاحی.
حالا هم دارم شخصیت هایی را می بینیم که چه راحت رنگ عوض کردند و به طبع اون خیلی از ما مردم هم خیلی راحت رنگی می شویم (فرند فید – فیس بوک)
من فکر می کنم اگه ما دانشجویان و جوانان مقداری در ذهن خودمون به عقب برگردیم و اتفاقات را با تاریخ مقایسه کنیم مشکلاتمون در انتخاب کمتر خواهد شد. در بسیاری از موارد ما جواب را در ذهن خود داریم ولی فقط دوست داریم اون را فراموش کنیم یا اینکه تحت نفوذ جو قرار گرفتیم از آن غفلت میکنیم .
بررسی کارنامه نامزدین موجود و البته مقایسه اون با تاریخ میتونه کمک زیادی بهمون بکنه.
من با دیدن این مطلب از زهرا اچ بی و جریانها و بحث های اینروزها به فکر نوشتن این مطلب افتادم.
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
هفته معلم
دیروز قبل از شروع کلاسم یکی از کاراموزام آمد به طرفم و یه شاخ گل سرخ بهم داد وگفت روزتون مبارک استاد ، خیلی خوشحال شدم و به خودم گفتم نه بابا شاگردامون هم به فکرمون هستند. همون لحظه یاد یک خاطره از معلم های دوران دبیرستان افتادم.
روز معلم بود و همه بچه ها پول رو هم گذاشته بودند و یک کیف برای این آقای معل خریده بودند ، آخه بنده خدا خودش یه کیف داشت که بیشتر شکل گونی شده بود .
خلاصه بچه ها تصمیم گرفت کیف را بدن به بچه مثبت و شاگرد اول کلاس که خیلی هم ساکت و مظلوم بود تا مراسم اهدا را از طرف بچه ها انجام بده.
بعد از زنگ استراحت داخل کلاس بچه ها داشتند از سرو کول هم بالا میرفتند که آقای معلم با وارد کلاس شد و جای دشمنتون خالی چندتا داد زد سر بچه ها که بشنید ...(س ا ن س ور) ساکت باشید(خ ف ... ) (ب ت م ....) و ... ، اوضاع حسابی ریخته بود به هم اصلا سابقه نداشت این معلم با بچه ها اینطوری برخورد کنه ، همه هاج و واج مونده بودند که یهو پسره که هدیه معلم پیشش بود بلند شد ایستاد و تا آمد حرف بزنه معلم امانش نداد و گفت مگه نمیگم بتمرگ سرجات الاغ و یه سیلی آبدار زد تو گوش پسره . اوضاع حساب قاطی پاتی شده بود ، چی فکر می کردیم چی شد.
پسره اشک تو چشماش جمع شده بود و با اینکه من اصلا فکرشو هم نمیکردم که بتونه مقاومت کنه و کارش را انجام بده، خیلی محکم کیف را که کادو هم شده بود آورد بالا به سمت آقای معلم و گفت آقا روزتون مبارک.
کلاس تو سکوت فرو رفته بود و همه به صورت معلم نگاه میکردن ، بنده خدا رنگ از روش پرید و با سرعت از کلاس رفت بیرون، اون ساعت دیگه برنگشت تو کلاس و بعد اومد از بچه ها عذر خواهی مفصل کرد و پسره را با خودش برد از کلاس بیرون و شنیدیم به پسره میگفت تو را به خدا منو ببخش منو حلال کن و ... و حالا این آقا معلم بود که اشک تو چشماش حلقه زده بود.
حیف که پسره پسر خوبی بود وگرنه خوب سوء استفاده میکرد. چقدر خوبه معلم های ما یک مقدار بیشتر صبور باشند و در برخورد با بچه ها صبر بیشتری به خرج بدهند و باهاشون دوست باشند. که البته خیلی از معلم ها اینطوری هستند.
چه زود گذشت دوران مدرسه کنار بچه ها و معلم های دلسوز و غیر دلسوز.همیشه پشت سر معلم هامون حرف میزدیم، حالا به این فکر می کنم کارآموزام پشت سر من چی میگن ؟
نمیشه فهمید ولی تمام تلاشم را می کنم تا از کارم چیزی کم نگذارم تا جای حرفی باقی نمونه. از شما کارآموزهای عزیز هم که به یاد من و تمام معلمین و استادیتون هستید تشکر می کنم.
در آخر هفته معلم را به تمام معلم ها ، اساتید و مربیان خودم در این سال ها تبریک میگوییم و آرزوی موفقیت و سربلندی برای همشون دارم.
۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
انتخاب از گذشته تا حال
انتخاب یک نفر برای زندگی مشترک واقعا کار مشکلیه و باید دقت زیادی کرد ، هم برای آقایون و هم برای خانم ها ، برای انتخاب باید هزار تا مورد را مد نظر قرار بدی مثل اینکه اخلاق طرف مقابلت چطوریه و اصلا به اخلاق خودت می خوره ، و یا خانواده ها ،وضعیت اجتماعی ، سطح فرهنگی ،تحصیلات ، عادات و رفتارها و علایق و سلایق ، زیبایی ظاهر و خیلی چیزای دیگه با هم جور در میاد.
تو تمام این موارد از آخری نمیشه گذشت. البته نه اینکه طرفت آخر قیافه باشه،ولی حداقل اینکه ظاهر هر دو طرف با هم تناسب داشته باشه. در اصطلاح به هم بیان. در این مورد خانم ها زیاد مشکلی ندارن ولی آقایون در طول تاریخ این مشکل داشتن .
در سال های یکم دورتر آقایون که اصلا تا بعد مراسم عقد هم همسرشون را نمیدین و خوب قاعدتا نمیتونستن نظری داشته باشن.
ولی امروزه، خانم ها چادر ،روبنده و نقاب های سنتی را کنار گذاشتن و باید گفت کار آقایون برای انتخاب همسر مناسب خود آسان تر شده(از لحاظ قیافه و صورت) ولی قضیه پیچیده تر از اینهاست ، چون اصلا اینطور نیست. خانم های محترم آنچنان با مهارت از مواد آرایشی استفاده می کنند که واقعا تشخیص ظاهرشون اونهم در یک نگاه (اسمایلی نظر اسلامی) واقعا غیر ممکنه.
استفاده از این مواد در بعضی از افراد آنقدر زیاد شده که آدم فکر میکنه طرفش تو سیر... کار میکنه، این مشکل چند وقته داره برای خانم ها هم پیش میاد (با آرایش آقایون).
بهتر نیست وقتی دو نفر می خواهند در معرض انتخاب هم قرار بگیرند با واقعیت روبرو باشند.( که در واقعیت هم ما ایرانیان دومین یا سومین نژاد زیبای دنیا هستیم) و قطعا مشکلات بعدی کمتر خواهد بود. انتخاب اینگونه اصلا انتخاب فرد مورد نظر نیست و باید گفت انتخاب مواد آرایشی هست که ممکنه در چهره دیگری هم پیدا بشه.
به نظر من اینگونه تغییر قیافه ها چیزی جز دروغ و ریا نیست و کار هر دوطرف برای انتخاب مشکل تر خواهد شد.
۲۰ فروردین ۱۳۸۸
اتاق تمساح ها وسوتی بزرگ من
چند روز پیش برای انجام یه کار اداری به محل کار قبلی خودم سر زدم و خوب قاعدتا اول رفتم تو همون اتاقی که خودم قبلا اونجا کار می کردم جهت احوال پرسی همکار های قدیمی و البته جدید . چون کسی که من باهاش کار داشتم نبود، تو همون اتاق روی یکی از صندلی ها منتظر نشستم ، دو تا از همکارهای خانم هم تو اتاق مشغول صحبت با هم بودند. که یهو تلفن همراه من زنگ خورد . شماره یکی از شرکت های که باهاشون کار میکنم بود. منم چون حوصله نداشتم از اتاق برم بیرون همونجا تلفن را جواب دادم . منشی شرکت بعد از خوش بش معمول ازم پرسید کجا هستم منم برای اینکه حس کنجکاویش تحریک بشه گفتم چطور ،اونم بدون مقدمه ادامه داد خونتون گفتم نه گفت خونشون گفتم نه که در آخر گفت اتاق تمساح ها و منم زدم زیر خنده ولی تا به خودم اومدم دیدم همون 2 تا همکار محترم که داخل اتاق بودن دارن چپ چپ به من نگاه میکنن . تازه فهمیدم چه گندی زدم ، همون لحظه که منشی از پشت تلفن عبارت اتاق تمساح ها را گفته من هم ناخواسته بلند تکرار کردم. حالا بیا و درستش کن ، از یک طرف منشی پشت خط بود و داشت حرف میزد که البته من دیگه نمیفهمیدم چی میگه و اونطرف هم همکارهای محترم بربر منو نگاه می کردند و به هم می گفتن اتاق تمساح ها اتاق تمساح ها و...
منم که دیگه داشتم آب می شدم سعی کردم به خودم مسلط باشم و اولین کاری که کردم ار اتاق رفتم بیرون جواب تلفن را دادم و زود برگشتم گندی که زده بودم را جبران کنم. تا برگشتم دیدم همون خانمی که تو اداره حدود یک سال با هم اتاق بودیم و دیگه خوب من را میشناخت و به اخلاق من آشنا بود و البته جای خواهر بزرگ من هست و من کلی کار ازشون یاد گرفتم داره به اون یکی میگه اینجا اتاق خودشه بزار هرچی می خواهد بگه و می خنده ولی اون یکی خانم هنوز گیج بود از صحبت من.
حالا کلی عذرخوای و ببخشین و از این حرف ها و البته توضیح کامل صحبتم با منشی و سریال جناب مهران مدیری (مرد هزار چهره) و تکه کلام بازیگر فیلم که من به اون اشاره کردم نه اتاق شما. ولی بازهم اثر نکرد چون متوجه شدم این همکار نسبتا جدید ما اصلا این سریال را ندیده .پیش خودم گفتم حتما فیلم دیگه نگاه میکنه و براش فیلم معروف پدر خوانده را مثال زدم تا نوع محیط داستان فیلم را بتونه تصور کنه ولی بازهم تلاش من برای اثبات بیگناهی بی فایده بود چون خانمه یهو گفت شما چرا اینقدر تلوزیون و فیلم تماشا می کنین. دیگه نمیدونستم چی بگم که اون یکی همکارم اشاره کرد بیشتر نمی خواهد توضیح بدهی قبول کردیم و جوری نگاهم کرد که انگاری می گفت یک طلبت حالا ما تمساح شدیم. منم سرم زیر انداختم و برای اینکه موضوع را عوض کرده باشم چند تا حرف بی ربط به موضوع زدم که همون فردی که من باهاش کار داشتم از راه رسید و من یه نفس راحت کشیدم.
نتایج اخلاقی این سوتی:
1- هیچ وقت تلفن همراه را در یک اتاقی که چند نفر هستند جواب ندهید و حتی المقدور از اتاق خارج شوید .(مخصوصا اگر خانم های محترم در اون اتاق حضور دارند)
2- سعی کنید تکه کلام بازیگران فیلم ها ورد زبانتان نشود.(مخصوصا تمساحیش)
3- اگر کسی ازتون پرسید کجا هستید بدون مکس واقعیت را به او بگوئید مخصوصا اگر منشی کنجکاو از پشت تلفن بود.
4- موقع صحبت یک نفر با تلفن به مکالمه او گوش ندهید حتی اگر خود را مشغول کار دیگری نشان دهید. ( حتی شما دوست عزیز بله با خود شما هستم که الان داری این مطلب را می خوانی)
۱۷ فروردین ۱۳۸۸
تاثیر یک دوست
چند روز پیش رفته بودم دیدن یکی از دوستام (امیدوارم که اونهم منو دوست خودش بدونه) که کارش خیلی درسته، خیلی وقت بود پیغام می داد که بامن کار داره ولی خوب وقت نشده بود که به دیدنش برم.خیلی وقت پیش ها یه کاری برایش انجام داده بودم و به طور غیر مستقیم مقدار سود مالی هم نصیب من شد .وقتی دیدمش بعد از خوش و بش همیشگی و تبریک سال جدید و از این حرفها یه بسته به من داد . پرسیدم عیدیه
خندید و گفت هم آره هم نه ، حق زحمه اون کاری هست که با هم انجام دادیم و گفت که این مقدار سود در این کار بوده و لازم دیدم با هم به نسبت تقسیمش کنیم.
راستش را بخواهید من حسابی جا خوردم چون من سود خودم را برده بودم ودوستم هم این را می دونست و اینکه ما کامپیوتری ها عادت داریم به اینکه یه کاری برای کسی انجام بدیم و فقط یه تشکر خالی بشنویم( البته اگه بشنویم) وبه قول شاعر ودیگر هیچ.
با اینکه خوب میشناختمش ولی کارش برام خیلی جالب بود و میشه گفت دیدن چنین برخوردی برای من تازگی داشت.
بسته ای که به من داد از اون روز داخل جیب کتم مونده و من که پول تو جیبم نمی مونه، تو این چند وقته پر پول بوده یه جورایی میشه گفت برکت جیبم زیاد شده. شاید خیلی ها این را قبول نداشته باشند و نظر داشته باشند که این خرافات است ولی من بارها این موضوع را به چشم دیدم و به اون اعتقاد پیدا کردم ، یکسری افراد دستشون و نفسشون برکت داره البته اشتباه نگیرید منظورم خوش شانسی و اینها نیست . این افراد معمولا کسانی هستند که تو کارشون خدا را در نظر می گیرند و همیشه عدل و انصاف در کارهشون هست . حدود یک ماهی بود که پروژه های که روشون کار میکردم رو یک مشکل مونده بود که به نظر معقول هم نمیومد با چندتا از اساتید هم که مشورت کردیم به جایی نرسیدیم. اون روز بعد از اینکه این دوستم را دیدم خیلی نا امید اومدم سراغ پروژه هام ، باورکردنی نبود ولی 3 تا از اونها پله پله درست شدند بدون اینکه من چیز جدیدی یاد گرفته باشم با کسی بهم کمک کرده باشه. کاری که کردم این بود که خدا راشکر کردم و بازهم دوست دارم این را مربوط به دیدن همین دوستم بدونم. یه مثل میگه از همون دست که بدی می گیری.دوست عزیز ممنون امیدوارم همیشه همینطور دستت و زندگیت برکت داشته باشه.
در آخر باید اشاره کنم این افراد تو زندگی ما زیاد هستند فقط باید یک مقدار دقت کنیم . مثل پدرهامون که نون حلال به خونه میارن. مادرای عزیزمون که دعاهاشون ردخور نداره. پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و خیلی های دیگه .
قدیم ها به این موضوع اعتقاد بیشتری داشتند و به این افراد احترام بیشتری می گذاشتند. خوبه آدم حرمت این افراد را نگه داره و در کل باهاشون رفیق باشه.
این کار دوستم باعث شد در حین کار به خیلی چیز های دیگه فکر کنم.