‏نمایش پست‌ها با برچسب تبریک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تبریک. نمایش همه پست‌ها

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

هفته معلم

دیروز قبل از شروع کلاسم یکی از کاراموزام آمد به طرفم و یه شاخ گل سرخ بهم داد وگفت روزتون مبارک استاد ، خیلی خوشحال شدم و به خودم گفتم نه بابا شاگردامون هم به فکرمون هستند. همون لحظه یاد یک خاطره از معلم های دوران دبیرستان افتادم.

روز معلم بود و همه بچه ها پول رو هم گذاشته بودند و یک کیف برای این آقای معل خریده بودند ، آخه بنده خدا خودش یه کیف داشت که بیشتر شکل گونی شده بود .

خلاصه بچه ها تصمیم گرفت کیف را بدن به بچه مثبت و شاگرد اول کلاس که خیلی هم ساکت و مظلوم بود تا مراسم اهدا را از طرف بچه ها انجام بده.

بعد از زنگ استراحت داخل کلاس بچه ها داشتند از سرو کول هم بالا میرفتند که آقای معلم با وارد کلاس شد و جای دشمنتون خالی چندتا داد زد سر بچه ها که بشنید ...(س ا ن س ور) ساکت باشید(خ ف ... ) (ب ت م ....) و ... ، اوضاع حسابی ریخته بود به هم اصلا سابقه نداشت این معلم با بچه ها اینطوری برخورد کنه ، همه هاج و واج مونده بودند که یهو پسره که هدیه معلم پیشش بود بلند شد ایستاد و تا آمد حرف بزنه معلم امانش نداد و گفت مگه نمیگم بتمرگ سرجات الاغ و یه سیلی آبدار زد تو گوش پسره . اوضاع حساب قاطی پاتی شده بود ، چی فکر می کردیم چی شد.

پسره اشک تو چشماش جمع شده بود و با اینکه من اصلا فکرشو هم نمیکردم که بتونه مقاومت کنه و کارش را انجام بده، خیلی محکم کیف را که کادو هم شده بود آورد بالا به سمت آقای معلم و گفت آقا روزتون مبارک.

کلاس تو سکوت فرو رفته بود و همه به صورت معلم نگاه میکردن ، بنده خدا رنگ از روش پرید و با سرعت از کلاس رفت بیرون، اون ساعت دیگه برنگشت تو کلاس و بعد اومد از بچه ها عذر خواهی مفصل کرد و پسره را با خودش برد از کلاس بیرون و شنیدیم به پسره میگفت تو را به خدا منو ببخش منو حلال کن و ... و حالا این آقا معلم بود که اشک تو چشماش حلقه زده بود.

حیف که پسره پسر خوبی بود وگرنه خوب سوء استفاده میکرد. چقدر خوبه معلم های ما یک مقدار بیشتر صبور باشند و در برخورد با بچه ها صبر بیشتری به خرج بدهند و باهاشون دوست باشند. که البته خیلی از معلم ها اینطوری هستند.



چه زود گذشت دوران مدرسه کنار بچه ها و معلم های دلسوز و غیر دلسوز.همیشه پشت سر معلم هامون حرف میزدیم، حالا به این فکر می کنم کارآموزام پشت سر من چی میگن ؟

نمیشه فهمید ولی تمام تلاشم را می کنم تا از کارم چیزی کم نگذارم تا جای حرفی باقی نمونه. از شما کارآموزهای عزیز هم که به یاد من و تمام معلمین و استادیتون هستید تشکر می کنم.

در آخر هفته معلم را به تمام معلم ها ، اساتید و مربیان خودم در این سال ها تبریک میگوییم و آرزوی موفقیت و سربلندی برای همشون دارم.

۰۴ فروردین ۱۳۸۸

فصل بهار

خیلی وقته می خواستم یه مطلب جدید بنویسم ولی خوب نشده بود . ذهنم این چند وقته خیلی مشغول مسائل کاری آخر سال بود و البته هنوز هم تموم نشدن ولی امید به خدا داره کارها روبه راه میشه. و امیدوارم بتونم یک مقدار منظم تر بشوم از جمله در اینجا. ضمن تبریک سال نو و آرزوی کامیابی و موفقیت برای همه دوستان در سال جدید و به امید فرا رسیدن بهار انسانیت یک شعر که تکراریه ولی من خیلی دوستش دارم را اینجا می نویسم.

بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه


بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد


بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو اورد از تو کوچه تو خونه


خیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی


یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود


یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود


آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون


بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد


چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد


یه حرف که از حرفهای من کتاب شد
حیف که همش یوال بی جواب شد


دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود


بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه


یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود


چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

نمیدونم شعر از کی هست ولی با صدای زندیاد ناصر عبدالهی اون را شنیدم.