۱۷ فروردین ۱۳۸۸

تاثیر یک دوست

چند روز پیش رفته بودم دیدن یکی از دوستام (امیدوارم که اونهم منو دوست خودش بدونه) که کارش خیلی درسته، خیلی وقت بود پیغام می داد که بامن کار داره ولی خوب وقت نشده بود که به دیدنش برم.خیلی وقت پیش ها یه کاری برایش انجام داده بودم و به طور غیر مستقیم مقدار سود مالی هم نصیب من شد .وقتی دیدمش بعد از خوش و بش همیشگی و تبریک سال جدید و از این حرفها یه بسته به من داد . پرسیدم عیدیه

خندید و گفت هم آره هم نه ، حق زحمه اون کاری هست که با هم انجام دادیم و گفت که این مقدار سود در این کار بوده و لازم دیدم با هم به نسبت تقسیمش کنیم.

راستش را بخواهید من حسابی جا خوردم چون من سود خودم را برده بودم ودوستم هم این را می دونست و اینکه ما کامپیوتری ها عادت داریم به اینکه یه کاری برای کسی انجام بدیم و فقط یه تشکر خالی بشنویم( البته اگه بشنویم) وبه قول شاعر ودیگر هیچ.

با اینکه خوب میشناختمش ولی کارش برام خیلی جالب بود و میشه گفت دیدن چنین برخوردی برای من تازگی داشت.

بسته ای که به من داد از اون روز داخل جیب کتم مونده و من که پول تو جیبم نمی مونه، تو این چند وقته پر پول بوده یه جورایی میشه گفت برکت جیبم زیاد شده. شاید خیلی ها این را قبول نداشته باشند و نظر داشته باشند که این خرافات است ولی من بارها این موضوع را به چشم دیدم و به اون اعتقاد پیدا کردم ، یکسری افراد دستشون و نفسشون برکت داره البته اشتباه نگیرید منظورم خوش شانسی و اینها نیست . این افراد معمولا کسانی هستند که تو کارشون خدا را در نظر می گیرند و همیشه عدل و انصاف در کارهشون هست . حدود یک ماهی بود که پروژه های که روشون کار میکردم رو یک مشکل مونده بود که به نظر معقول هم نمیومد با چندتا از اساتید هم که مشورت کردیم به جایی نرسیدیم. اون روز بعد از اینکه این دوستم را دیدم خیلی نا امید اومدم سراغ پروژه هام ، باورکردنی نبود ولی 3 تا از اونها پله پله درست شدند بدون اینکه من چیز جدیدی یاد گرفته باشم با کسی بهم کمک کرده باشه. کاری که کردم این بود که خدا راشکر کردم و بازهم دوست دارم این را مربوط به دیدن همین دوستم بدونم. یه مثل میگه از همون دست که بدی می گیری.دوست عزیز ممنون امیدوارم همیشه همینطور دستت و زندگیت برکت داشته باشه.

در آخر باید اشاره کنم این افراد تو زندگی ما زیاد هستند فقط باید یک مقدار دقت کنیم . مثل پدرهامون که نون حلال به خونه میارن. مادرای عزیزمون که دعاهاشون ردخور نداره. پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و خیلی های دیگه .

قدیم ها به این موضوع اعتقاد بیشتری داشتند و به این افراد احترام بیشتری می گذاشتند. خوبه آدم حرمت این افراد را نگه داره و در کل باهاشون رفیق باشه.

این کار دوستم باعث شد در حین کار به خیلی چیز های دیگه فکر کنم.

۰۷ فروردین ۱۳۸۸

چرا به دنیا اومدم

امروز داشتم به این فکر میکردم اگر به دنیا نیومده بودم چه اتفاقی می افتاد و یا چه اتفاقی نمی افتاد. بعضی از انسان ها وجودشون و یا عدم وجودشون در دنیا خیلی تاثیر گذاره البته در سطوح متفاوت. برای مثال پیامبران و امامان و یا رهبران فرقه های مختلف ، مخترعینی مثل ادیسون و یا گراهام بل و در جهت عکسش افرادی مثل، هیتلر ، صدام و خیلی های دیگه که نبودشون بهتر از بودنشون است. ولی هرچقدر هم که انسان جزء آدم های معمولی باشه باز برهم بر زندگی اطرافیانشان تاثیر می گذارد و جهت زندگی اونها و خودش را خواسته یا ناخواسته نغییر می دهد. مثل فرزندی که دانشگاه قبول می شود و برای بقیه بچه های فامیل این انگیزه را ایجاد میکنه که اونها هم درس بخوانند و باز در جهت عکس انسانی که به مواد مخدر معتاد میشه و همه خانواده را درگیر مشکل خودش میکند.

من معتقدم هر انسانی برای انجام کار خاص خودش به این دنیا می آید و زندگی می کند و در قبال آن وظایفی دارد و باید برای انجام آن تلاش کند، حالا یا در انجامش موفق میشن یا نه ولی حداقل تا یک جایی از کار را پیش میبرند تا ادامه کار را یک نفر دیگه به عهده بگیره و میشه گفت وظیفه اون فرد همین قدر بوده است . خدایا به من کمک کن امسال در انجام کار مربوط به خودم موفق باشم. و بر خود و دیگران تاثیر مثبت داشته باشم تا بدونم به دنیا آمدن بی فایده نبوده و اگر به دنیا نمی آمدم هیچ اتفاقی نمی افتاد.

روز تولد


امروز روز تولد من بود. دقیقا وسط تعطیلات عید به دنیا آمدن حس وحال خاصی داره ، اینکه همیشه به مناسبت به دنیا آمدنت از یک هفته قبل تا یک هفته بعد همه تعطیل هستند، همه پیام می دهند ، مردم به خوشحالی می پردازند به مهمانی و مسافرت می روند ، شیرینی و شکلات آجیل و میوه می خورند ، همه به همدیگه تبریک می گویند و خلاصه ههه شاد هستند از اینکه تو به دنیا آمدی و اینکه خدا هم که سنگ تمام می گزاره و هرجا که پا می گزاری سرسبزه و پر گله ، پرنده ها آواز می خوانند ، باران می بارد و در کل هوا تمیز و مطبوع تر از هر وقتی از سال است واقعا خیلی خوبه وآدم نمیدونه چی بگه (دی دی آدم از خود متشکر)

حالا خارج از شوخی تعطیلات نوروز برای ما ایرانی ها از هر جهت یکی از بهترین های زمان های سال است .حالا چه برسد به اینکه با یک روز خاص مثل روز تولدت همزمان بشه .

از اونجایی که مرغ همسایه غاز تشریف دارن من همیشه دوست داشتم روز تولدم در یک موقع دیگر سال غیر از تعطیلات نوروز باشه ، تا آنجایی که یادم می آید یه جشن تولد درست حسابی نداشتم ، یا در حال سفر بودم ، یا در حال دید و بازدید عید و این اواخر هم خانواده در حال سفر و من درحال مواظبت از خانه ، برای مثال همین سال گذشته همه اهل منزل به مسافرت رفتند و من بپای خونه شده بودم . اتفاقی تولدم مصادف شده بود با عروسی یکی از دوستان ما هم خیر سرمان برای دو ساعت خانه محترم را تنها گذاشتیم رفتیم عروسی وقتی برگشتیم دیدم جا تره و بچه نیست. جناب آقای دزد محترم تشریف آورده بودند مهمونی و بعد از کلی ریخت و پاش چون چیزی برای خوردن پیدا نکرده بودند دوربین عکاسی من و دوزار پولی که پدرجان برای گذران این چند روزه برای من گذاشته بودند با خود برده بود. حالا بماند که شب تولدم تا صبح تو کوچه با همسایه ها پلیس بازی کردیم و چشم بر روی چشم هم نگذاشتیم.

ولی خوب همه اینها خاطره میشه.

بازم جدی نگیرید چون من عاشق فروردین هستم و روز تولدم را هم خیلی دوست دارم .

راستی از همه دوستان و آشنایان که امروز به یاد من بودند و به من تبریک گفتن ، پیام گذاشتند و یا کارت تبریک فرستادن تشکر می کنم . انشاا.. عروسیتون بیام جبران کنم.

۰۴ فروردین ۱۳۸۸

فصل بهار

خیلی وقته می خواستم یه مطلب جدید بنویسم ولی خوب نشده بود . ذهنم این چند وقته خیلی مشغول مسائل کاری آخر سال بود و البته هنوز هم تموم نشدن ولی امید به خدا داره کارها روبه راه میشه. و امیدوارم بتونم یک مقدار منظم تر بشوم از جمله در اینجا. ضمن تبریک سال نو و آرزوی کامیابی و موفقیت برای همه دوستان در سال جدید و به امید فرا رسیدن بهار انسانیت یک شعر که تکراریه ولی من خیلی دوستش دارم را اینجا می نویسم.

بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه


بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد


بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو اورد از تو کوچه تو خونه


خیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی


یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود


یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود


آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون


بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد


چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد


یه حرف که از حرفهای من کتاب شد
حیف که همش یوال بی جواب شد


دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود


بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه


یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود


چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

نمیدونم شعر از کی هست ولی با صدای زندیاد ناصر عبدالهی اون را شنیدم.

۱۱ اسفند ۱۳۸۷

روز مهندس

چند روز پیش روز مهندس بود.مبارکه

چند روز پیش تر زیرگذر شهدای غزه افتتاح شد

چند سال پیش تر بزرگراه خیام خرم یکی از برگترین پروژه های عمرانی اصفهان افتتاح شد.*

...

امروز یه بارون حسابی اومد بعد از کلی بی بارونی بسی حال نمودیم. خدا را شکر.

امروز آبروی هرچی مهندس بود رفت !!!

چند سال پیش که شهرداری پروژه اش* را افتتاح کرد همه خوش حال بودن از جمله آقای شهردار و مردم.

دو روز بعد از اون چند سال بالا بارون که اومد همه خوشحال از جمله آقای شهردار چون پروژه اش تبدیل به دریاچه مصنوعی شده بود و کلی مردم بابت ایجاد محل تفریحی در وسط شهر دعاش کرده بودن و همچنین عبور و مرور با قایق به جای اتومبیل هم خیلی بهتر بود و کلی کیف هم داشت.

شهردار که دکتر مهندس هم بود با خودش گفت حتما با این همه دعا عاقبت به خیر میشوم ، از قضا یادش رفت مسئولان پروژه را تشویق کنه. اونها هم رفتن بزرگراه را سوراخ کردن تا آب بارون دیگه اونجا جمع نشه تا مردم شهردار را دعا کنن.انگاراونها مهندس شهردار را دوست نداشتن.

گذشت و گذشت تا همین جند روز پیش ترا ،دوباره یه پروژه زیرگذر به نام شهدای غزه افتتاح شد و بازم مهندس شهردار ما و مهندس همکاراش و مردم خوشحال بودن که باز امروز ناقافل بارون گرفت، دیگه لازم نیست بگم کیا خوشحال بودن کیا نبودن. ولی بازم کلی قایق سواری کردن مردم و به جان مهندسین گرامی شهرداری و مهندس دکتر شهردار دعا کردن. این بار البته شهدای غزه هم تو دعا ها دست داشتن بلاخره اسمشون رو این پارک آبی بود.

شاید جاهای دیگه هم شهرداری اصفهان پارک آبی و یه همچنین چیزی درست کرده باشه که من خبر نداشتم. دست مهندسشون درد نکنه. واقعا که مهندسن. روح خواجه نصیرالدین و به خصوص شیخ بهایی را شاد کردن و ثابت کردن الحق ایرانی مهندسن یا مهندس ایرانین.

من خودم همیشه شک داشتم این آثار تاریخیمون را ایرانی جماعت درست کرده باشه و با خودم می گفتم حتما دست اجانب تو کار بوده ولی حالا با این مهندسین و پروژه های بزرگ دیگه شکم برطرف شد.

راستی بازم روز مهندس را تبریک میگم به همه مهندسین گرامی در هر صنف مهندسی.

یادم باشه من مهندس نشم.

۰۸ اسفند ۱۳۸۷

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم


فشار روز مرگی و یکنواختی روح انسان را بیمار و در نتیجه آدما از پا در میاره .مسافرت یه راهیه که میتونه این حالت را کمرنگ کنه و البته بعضی از سفرها آنقدر تاثیر گذارند که اثراین فشار را از بین می برند ، حتی برای مدتی اندک.

به نظر من سفر به خود بهترین نوع سفره ، که اونهم شرایطی داره ، همیشه به این راحتی ها نمیشه بار سفر را ببندی و بری به اعماق وجودت و سیر و سیاحت کنی و دست به اکتشاف بزنی . هر سفر یه همسفری خوب و مطمئن می خواهد. حالا اگه این سفر به یه جایی ناشناخته باشه نیاز به یه راه مشخص و صد البته به قول کوهنورد ها یه راه بلد کار درست داره.

حس غریبیه سفر به درون ، سفر به جایی که منتهاش برات غریبه است و برای ذات کنجکاو هر انسان ، شگفت انگیز و قابل تامل .

حرم امام رضا (ع) یکی از بهترین مکان های است که میشه این سفر را شروع کرد و از روزمرگی و یکنواختی خارج شد. و خود حضرت قطعا بهترین راهنما و راه گشا برای ما هستند.

اینها را نوشتم که بگم که چقدر دوست داشتم امشب جای عکاس این عکس بودم.

دلم این چند وقته بدجوری تنگ شده. انگاری این روزمرگیا نمخواهن دست از سر من بردارن، کلافه شدم. دوست داشتم از این راه رو وارد می شدم سلام میدادم و همونجا می ایستادم و با آقا درد دل میکردم و ازشون می خواستم دستم بگیرن .البته نباید یادم بره منه روسیاه کجا و اون عرش کبریایی کجا.

حالا هم تنها کاری که می تونم بکنم اینکه یه سلام از راه دور بدم .

السلام علیک یا علی ابن موسی رضا علیه الاسلام

شاید این شعر هم وصف خوبی باشه برای حال من :

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان

که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو

تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

حافظ

تذکر :اینای که نوشتم فقط مربوط به خودم بود و نه هیچکس دیگه ای.

۰۵ اسفند ۱۳۸۷

فتح قله

امروز تلوزیون را که روشن کردم دیدم شبکه چهار داره چندتا کوهنورد را نشون میده که چادر زدن ، یه لحظه یاد گروه خودمون افتادم. آخه حدود یک سالی میشه که با چندتا از رفقا برنامه کوه نوردی و گردش در طبیعت داریم.

یکی از کوهنوردها گفت می خواهند به قله پرسون روستاي افجه در لواسانات تهران برن . با اینکه کلی کار سرم ریخته بود نشستم تماشا. مناظر واقعا زیبا بود ، هرچی به قله نزدیکتر میشدن من هیجانم بیشتر میشد انگار خودم دارم باهاشون میرم قله. به قله که رسیدن یه حس خیلی خوبی داشتم با اینکه تو خونه رو مبل راحتی نشسته بودم. خلیی انرژی مثبت بهم داد. خلیی وقت بود با یه برنامه تلوزیونی اینقدر شارژ نشده بودم.


به نظر من حس رسیدن به قله وصف ناپذیره و نمیشه با هیچ حس دیگه ای مقایسش کرد . شاید دلیلش این باشه که برای رسیدن به هدف نهایی یا همون قله باید خیلی تلاش کنی و سختی بکشی. وقتی پایین کوه به قله نگاه میکنی عظمت کوه وجودت میگیره و از بزرگیش و خطراتش میترسی ولی وقتی با تمام مشکلات رسیدی اون بالا و در بالاترین نقطه ایستادی حس میکنی تمام عظمت و بزرگی کوه تو وجود تو جا گرفته و به تمام زمین اشراف داری.

تصمیم گرفتم هوا بهتر شد حتما یه برنامه دیگه با برو بچ بریم کوه...


wiki